چرا آشپزی برای کودک فقط یک کلاس سرگرمی نیست؟
سالهاست که آشپزی برای من فقط یک علاقه یا سرگرمی نیست؛ بخش مهمی از زندگی حرفهای من است.
تجربه در آشپزی ایرانی و ملل، فعالیت حرفهای بهعنوان سرآشپز و مدرس، طراحی و اجرای دورهها و کارگاههای تخصصی آشپزی، به من آموخته که پشت یک غذای خوب فقط یک دستور پخت نیست؛ دانش، تکنیک، شناخت مواد اولیه و البته توانایی درست منتقل کردن این دانش وجود دارد.
اما در کنار مسیر حرفهای آشپزی، مسیر دیگری هم برای من شکل گرفت؛ مسیر مادری و کار با کودک.
من مادر یک پسر ده سالهام و در این سالها، علاوه بر تجربهی شخصی مادری، در حوزههای مادر و کودک، مربیگری، تسهیلگری و پداگوژی آموزش دیدهام.
برای من، پداگوژی یعنی شناخت اینکه چه چیزی را، با چه روشی، در چه سنی و متناسب با چه تواناییهایی باید به کودک منتقل کرد.
و دقیقاً در همین نقطه بود که یک جای خالی را احساس کردم:
آموزش تخصصی آشپزی برای کودک و نوجوان.
از سال ۱۴۰۰، کارگاههای تخصصی آشپزی کودک و نوجوان را برگزار کردم؛ از فستفودهای سالم تا ساخت سوسیس از صفر تا صد، در گروههای سنی ۵ تا ۸ سال و ۸ تا ۱۵ سال، با حضور نوجوانان.
در مجموعههای مختلف نیز با کودکان ۴ تا ۶ سال کلاسهای آشپزی داشتهام.
اما هرچه بیشتر با کودکان کار کردم، بیشتر متوجه شدم که اهمیت این کلاسها فقط در یاد گرفتن یک دستور غذا نیست.
کودک در آشپزخانه، فقط آشپزی یاد نمیگیرد.
کودک وقتی یک هویج، خمیر، سبزی، ادویه یا یک مادهی غذایی را با دست لمس میکند، فقط با یک مادهی اولیه مواجه نیست؛ دارد آن را با حواس خودش میشناسد.
بافتش را احساس میکند.
بویش را میشناسد.
رنگش را میبیند.
تغییرش را در فرآیند پخت مشاهده میکند.
و کمکم چیزی که قبل از آن برایش «ناشناخته» بوده، تبدیل میشود به چیزی آشنا.
این آشنایی اهمیت زیادی دارد؛ چون یکی از دلایل مقاومت کودکان در برابر بعضی غذاها، ناآشنا بودن طعم، بو یا بافت آنهاست. پژوهشها نیز نشان دادهاند که مواجههی حسی و تکرار مواجهه با غذا میتواند به افزایش آشنایی و در برخی شرایط پذیرش بیشتر آن کمک کند.
به همین دلیل من معتقدم رابطهی کودک با غذا، خیلی قبلتر از لحظهای که غذا را سر میز میگذارد شکل میگیرد.
گاهی رابطهی کودک با غذا از همان لحظهای شروع میشود که دستش را داخل یک کاسه میکند و خمیر را لمس میکند.
یا وقتی برای اولین بار بوی یک ادویه را از نزدیک استشمام میکند.
یا وقتی میبیند یک مادهی خام، تحت تأثیر دستهای خودش و فرآیند پخت، تبدیل به یک غذای واقعی میشود.
و یک بخش مهم دیگر: کنار هم بودن با همسالان
آشپزی کودک در خلأ اتفاق نمیافتد.
وقتی کودک در کنار چند کودک دیگر آشپزی میکند، فقط با مربی و مواد غذایی ارتباط ندارد؛ با همسالان خودش هم وارد یک تجربهی مشترک میشود.
یکی مواد را اندازه میگیرد، یکی هم میزند، یکی سؤال میپرسد، یکی ایدهای میدهد و گاهی بچهها از کاری که کودک دیگری انجام داده، چیزی یاد میگیرند.
در این فضا، غذا دیگر فقط چیزی نیست که «باید بخوری».
غذا تبدیل میشود به بخشی از یک تجربهی مشترک.
یک کار گروهی.
یک بازی.
یک کشف.
و حتی یک محصول مشترک که در پایان میتوانند با افتخار بگویند:
«ما این را درست کردیم.»
در مطالعات انجامشده درباره فعالیتهای حسی و آشپزی کودکان نیز، تعامل، کمک به یکدیگر و تجربهی عملی در کنار لمس و کار با غذا، بهعنوان بخشهایی مهم از این تجربه مطرح شدهاند.
و شاید مهمتر از همه، تجربهی «توانستن» باشد.
وقتی کودک خودش بخشی از کار را انجام میدهد، فقط یک مهارت آشپزی یاد نمیگیرد.
تجربه میکند که میتواند یک کار واقعی را از ابتدا تا انتها دنبال کند.
انتخاب کند.
اندازه بگیرد.
اشتباه کند.
اصلاح کند.
صبر کند.
و در نهایت چیزی را که ساخته، ببیند.
پژوهشهای مربوط به برنامههای آشپزی کودک نیز «خودکارآمدی» و مشارکت فعال کودک را از مهمترین پیامدهای مثبت این برنامهها گزارش کردهاند.
برای همین است که وقتی مادری به من میگوید:
«بچهام غذایی را که خودش درست کرده، امتحان کرده؛ غذایی که قبل از آن حتی حاضر نبود مزهاش را بچشد»،
من این را فقط یک اتفاق شیرین در کلاس نمیبینم.
برای من، این میتواند نشانهی تغییر یک تجربه باشد:
غذایی که قبلاً برای کودک ناآشنا، دور یا حتی ناخوشایند بوده، حالا با لمس، تجربه، مشارکت، کنجکاوی و احساس موفقیت همراه شده است.
و این دقیقاً همان جایی است که آشپزی از یک مهارت ساده فراتر میرود.
به همین دلیل، کلاس آشپزی کودک نباید سرسری برگزار شود.
اگر مخاطب ما کودک است، نمیتوانیم فقط مواد اولیه را روی میز بگذاریم، یک دستور را اجرا کنیم و منتظر باشیم یک ساعت کلاس تمام شود.
کودک، نسخهی کوچکشدهی بزرگسال نیست.
محتوا، ابزار، میزان سختی کار، شیوهی توضیح دادن، میزان دخالت مربی و حتی نوع تجربهی حسی باید متناسب با سن و توانایی کودک طراحی شود.
ما باید کودک را جدی بگیریم.
باید اجازه بدهیم لمس کند.
بو کند.
سؤال بپرسد.
انتخاب کند.
تجربه کند.
اشتباه کند.
دوباره امتحان کند.
با همسالانش کار کند.
و در نهایت، بخشی از نتیجه واقعاً متعلق به خودش باشد.
چون اگر مربی همهچیز را به جای کودک انجام دهد، شاید در پایان کلاس یک غذای بینقص داشته باشیم؛
اما ممکن است کودک فرصت تجربهی مهمتری را از دست بدهد:
«من خودم توانستم.»
برای من، یک کلاس موفق آشپزی کودک کلاسی نیست که فقط در پایانش یک غذای زیبا روی میز باشد.
کلاس موفق، کلاسی است که کودک از آن بیرون میرود و چیزی بیشتر از یک دستور غذا با خودش میبرد:
یک تجربهی حسی.
یک تجربهی اجتماعی.
یک آشنایی تازه با غذا.
یک مهارت واقعی.
و شاید مهمتر از همه:
اعتماد بیشتری به خودش.
چون رابطهی ما با غذا، فقط رابطهی ما با چیزی برای خوردن نیست.
غذا بخشی از زندگی، فرهنگ، خاطره، خانواده، لذت، انتخاب و ارتباط ما با دنیاست.
و شاید هرچه زودتر به کودک فرصت بدهیم که این رابطه را با تجربه، نه با اجبار بسازد، آیندهی سالمتری برای رابطهاش با غذا رقم زدهایم.
برای من، این معنای واقعی آموزش آشپزی به کودک است.













دیدگاهتان را بنویسید